دكتر غلامرضا جمشيديها، دانشيار گروه جامعهشناسي و رييس دانشكده علوم اجتماعي دانشگاه تهران است. وي در رشته جامعهشناسي مدرك كارشناسي را از دانشگاه تهران، كارشناسي ارشد را در رشته جامعهشناسي از دانشگاه تربيت مدرس و دكتري را در رشته جامعه شناسي تاريخي از دانشگاه منچستر انگلستان اخذ كرده است. «هراس بنيادين اروپامداري و ظهور اسلامگرايي» بابي سعيد را ترجمه كرده كه جزو مشهورترين آثارش محسوب ميشوند.
او متعلق به نسلي است كه پيش از انقلاب اسلامي پا در دانشكده علوم اجتماعي دانشگاه تهران گذاشته و بالطبع تجربه انقلاب فرهنگي را نيز كسب كرده است. وي كه هم اكنون شش سال است رياست دانشكده علوم اجتماعي دانشگاه را بر عهده دارد گفتوگوي ما با او به سمت جامعهشناسي گفتمان انقلاب اسلامي كشيده شد و با صراحت از فراز و فرود جامعهشناسي ميگويد.
آيا گفتمان انقلاب اسلامي بايد جامعهشناسي خاص خود را داشته باشد؟
نه تنها بايد داشته باشد، بلكه به گمان بنده داشته و دارد. اجازه بدهيد قدري به عقب برگرديم. پيش از انقلاب اسلامي دو جريان جامعهشناسي داشتيم. نه يك نوع جامعهشناسي كه در دانشكده ادبيات دانشگاه تهران تدريس شده است. بلكه براي من اين دوره از سال 1354 شروع ميشود كه در دانشكده علوم اجتماعي دانشگاه تهران پذيرفته شدم. به اعتقاد من در اين دوره ما با دو نوع جامعهشناسي روبهرو بوديم: يك جامعهشناسي كه در دانشگاه حضور داشت و يك جامعهشناسي ديگر كه در خارج از دانشگاه تدريس ميشد.
جامعهشناسياي كه در اين دوره در دانشگاه تدريس ميشد، چند ويژگي داشت. اول اينكه از لحاظ منابع، محدود بود. فقط كتاب مباني جامعهشناسي آريانپور را داشتيم يا در اين اواخر كتاب باتومور، هم بود. مراحل ادامه تحصيل هم تا سطح كارشناسي ارشد ادامه داشت.
دومين ويژگي آن هم اين بود كه مكتب اثباتي و يا تضاد انديشه در اين دوره مسلط بود. البته بيشتر هم مكتب تضاد به خاطر سلطه ماركسيسم حضور داشت. تا آنجا كه من بهخاطر دارم، در سطح ليسانس، مكتب تفهمي تدريس نميشد. باز هم بهخاطر نميآورم كه در آن دوره كتابي از وبر يا درباره وبر چاپ شده باشد. اين مطلب را در يك سخنراني در انجمن جامعهشناسي هم گفتم. البته بعدها آقاي دكتر توسلي اعلام كردند كه وبر هم تدريس ميشد. لكن بنده در جزوههايي كه دارم هم اين مطلب را نميبينم. جزوههايي كه از خود ايشان هست. اگر هم بوده، خيلي گسترده نبوده است. خود من با وبر در كتابهاي شريعتي آشنا شدم. به هر حال منابع، محدود و ديدگاه مسلط هم مشخص بود.
مخاطبين اين نوع جامعهشناسي را دانشجويان و يا نخبگان علاقهمند بدان تشكيل ميدادند. نتيجه حاصل از اين نوع جامعهشناسي، فراموشي و بيگانگي با جامعه ايران و نديدن بخش عمدهاي كه چندان موافق مكتب تضاد و اثباتي نبودند و مهمتر از همه توده مردم ايران بود. حرفهاي اين جامعهشناسي به مردم منتقل نميشد. پس اين نوع جامعهشناسي اساسا نميتوانست انقلاب را پيشبيني كند. نيروهاي سياسي كه از درون مكتب تضاد درآمدند، نيروهاي مسلح تندرو بودند. اين جامعهشناسي داخل دانشگاه بود.
جامعهشناسي خارج از دانشگاه داراي متفكريني بود كه آنها هم راجع به جامعه حرف ميزدند و دو چهره شاخص داشت، يكي دكتر شريعتي و ديگري استاد شهيد مطهري. حالا ممكن است اينجا مناقشهاي باشد كه اينها جامعهشناس نبودند، اين مطلب ديگري است. بهنظر من آنها بيش از هر جامعهشناس ديگري جامعهشناس بودند؛ چراكه توانسته بودند با تودههاي مردم ارتباط برقرار كنند.
آيا ميتوانيم حيطه آنان را مطالعات اجتماعي تعريف كنيم؟
دكتر شريعتي براي همه آشناست. او كار خود را با تاريخ شروع كرد و در جامعهشناسي ادامه داد. استاد مطهري بيشتر به فيلسوفي اجتماعي مشهور است. اينها بيشتر از اگوست كنت جامعهشناس هستند؛ چراكه مسائل جامعه ما را درك كردند و توانستند به سئوالات جامعه پاسخ دهند. نحوه استدلال آنها و رويكرد مستند ايشان هم مثل همان جامعهشناسان است. جامعهشناسان اوليه هم كه خيلي به تجربه عين رجوع نكردند و مطالعات تاريخي داشتند. كنت، ماركس و وبر اينگونه ظاهر شده و شيوه تاريخي را پيش گرفته بودند. يا به بيان جامعهشناسان، شيوه آنها قياسي است تا استنتاجي.
جلال آل احمد چطور؟
آل احمد را هم ميتوان در اين سنخ دانست، ولي خوب كمتر جامعهشناس بود. شاخصهاي اين جريان بهنظرم شهيد مطهري و دكتر شريعتي هستند.
در جريان جامعهشناسي داخل دانشگاه هم چهرههاي شاخص داشتيم؟
بله. در يك دوره، صديقي چهره شاخص بود. در دورهاي ديگر احمد اشرف. باقر خسرو خسروي كه جامعهشناسي روستايي درس ميداد هم جزو چهرههاي آن دوره بود. اصل، فهم مكتب ماركس بود، مثلا اديبي حدود سالهاي 55 و 56 به ما نظريههاي جامعهشناسي درس ميداد. منبع هم كتابي بود كه ترجمه كرده بود. البته اين افراد در دانشگاه تهران بودند. ممكن است در تبريز هم كساني بوده باشند كه من نميشناسم.
ويژگيهاي جامعهشناسي خارج از دانشگاه چه بود كه آن را از جامعهشناسي داخل دانشگاه متمايز ميكنيد؟
اين جامعهشناسي هم چند ويژگي داشت و هم يك مكتب فكري بود. رويكرد و فصل مشترك اين جامعهشناسي، نقد مكاتب مسلط بر جامعهشناسي آنروز يعني مكتب اثباتي و مكتب تضاد با استفاده از مباني ديني بود؛ هر چند بهطور متفاوت به سئوالات جامعه ايراني پاسخ ميدادند. انديشه مسلط بر اين نوع جامعهشناسي، انديشه ديني بود. مثالهايش هم بومي بود. شريعتي و مطهري هر دو در اين امر مشتركند. مخاطبان اين نوع جامعهشناسي، علاوه بر نخبگان، عامه مردم نيز بودند. در تاريخ ايران سراغ ندارم كسي همانند دكتر شريعتي جامعهشناسي را عمومي كرده باشد.
پس پاسخ مشخص به سئوال شما اين است كه انقلاب اسلامي، جامعهشناسي مختص به خود را داشته كه همان جامعهشناسي بيرون دانشگاه بوده است. اساسا انقلاب اسلامي در پي چنين انديشههايي شكل گرفته است. جامعهشناسي داخل دانشگاه، زبان مشترك با مردم نداشت و به جامعه منتقل نميشد. آنچه از جامعهشناسي مطالعه ميشد، در درون همان دانشگاه قابل ارائه بود. اگر هم ميخواستيم به جامعهشناسي داخل دانشگاه بسنده كنيم، اصلا نبايد انقلاب ميكرديم. چراكه اين نوع جامعهشناسي مخالف نقش مذهب بود و شايد فكر نميكردند كه يك روزي انقلابي به نام خدا انجام شود. يا آدمهايي پيدا بشوند و در جامعه به اسم اسلام شعار بدهند. به قول بابي سعيد: آنچه فراموش شده بود، دوباره احياء شد. تفكر اجتماعي خارج از دانشگاه توانست حرفهاي خود را به مردم منتقل كند. ما در دوره دانشجويي بهراحتي حرفهاي مطهري و شريعتي را در روستاها ميبرديم. و هنوز هم در صحبت با آدمهاي آن دوره، مباحث در ذهن ايشان وجود دارد. در حقيقت فكر جامعهشناسي خارج از دانشگاه بر فكر جامعهشناختي داخل دانشگاه پيروز شد. در مجادله نظري بين اين دو، نظريات اجتماعي خارج از دانشگاه نقش بيشتري در انقلاب اسلامي بازي كرد و با پيروزي انقلاب پيروزي خود را جشن گرفت. پس اگر نخواهيم از لفظ جامعهشناسي هم استفاده كنيم، انقلاب اسلامي مبتني بر يك تفكر اجتماعي بوده است. در رأس همه متفكرين هم خود حضرت امام خميني(ره) هستند كه بيش از هركسي جامعهشناسند. چون اگر جامعه را نميشناختند، نميتوانستند اين مجموعه را مديريت كنند.
پس از انقلاب، وضعيت جامعهشناسي به چه صورت است؟
به هر حال، انديشه ديني در رقابت با انديشههاي ديگر پيروز شد و قدرت را بهدست گرفت و اسلامگرايان يا اسلامخواهان قدرت را به دست گرفتند. كساني كه بيرون از دانشگاه بودند، مسئول دانشگاه شدند و اين اتفاق، بعد از انقلاب فرهنگي افتاد. در نتيجه اين فرآيند، نهادهايي تأسيس شدند. اول دفتري است بهنام دفتر حوزه و دانشگاه، دوم دانشگاهي كه در آن زمان بهنام مدرسه تربيت مدرس بود. اولين جايي هم كه به آن اختصاص داده شد، در دانشكده ادبيات دانشگاه شهيد بهشتي بود. شخصي به نام دكتر ثنايي هم اولين مسئول آن بود. اسم مدرسه را هم از اين جهت روي آن گذاشته بودند كه بگويند اينجا محل درس است؛ اين نامگذاري تحت تأثير شرايط انقلابي بود. خاطرم هست كه در نامهنگاريها هم عدهاي به اشتباه مينوشتند: «دبستان تربيت مدرس». پس از مدتي، بحث بر اين شد كه اين دانشگاه بايد زيرمجموعه كجا باشد؟ شورايعالي انقلاب فرهنگي يا وزارت علوم؟ بعد هم منتقل شد به جاي فعلي كه متعلق به دانشگاه تهران بود و زيرمجموعه وزارت علوم قرار گرفت. بنا بود در اين دانشگاه، استاد تربيت و توليد شود براي دانشگاه. به جاي اعزام به خارج از كشور، از خارج، استاد براي تعليم دانشجويان آورده شود. چراكه خيليها عقيده به رفتن خارج از كشور براي ادامه تحصيل نداشتند. اين شيوه را هم مبتني بر حركت اميركبير و تأسيس دارالفنون ميدانستند. در ابتدا هم دانشگاه تربيت مدرس گزينشهاي سفت و سختي داشت. جوانهاي بود كه در زمين تفكر انقلاب اسلامي رشد كرد، ولي با پايان جنگ و شروع دوران سازندگي به پيش از اين دوران بازگشت، يعني گزينش آن برداشته شد. بنا بود دانشگاهي بشود براي تربيت استاد، ولي شد دانشگاهي مثل ساير دانشگاهها.
دفتر همكاري حوزه و دانشگاه در دوره انقلاب فرهنگي خيلي فعال بود، در دوره اوليه تربيت مدرس در جلسات اين دفتر شركت ميكرديم و بخشي از درسهاي ما بود. اين دفتر فعلا در قم به فعاليت خود ادامه ميدهد. بخش اقتصاد و روانشناسي از بخش جامعهشناسي آن فعالتر است. در آن موقع آيتا... مصباح يزدي در جلسات ما حضور پيدا ميكردند و بحثهاي خوبي هم مطرح ميشد. متون اين جلسات به گمانم هنوز وجود دارد. زمان برگزاري آن هم مقارن بود با تعطيلي دانشگاهها. البته نوآوري خيلي مهمي هم حاصل آن نبود. همان حرفهاي جامعهشناسي زده ميشد و نهايتا ايشان نقدهايي ميكردند.
در واقع، انقلابيون يا همان جامعهشناسي خارج از دانشگاه، جذب جامعهشناسي داخل دانشگاه شدند. پس از دوران سازندگي، ويژگيهاي جامعهشناسي هم تغييراتي كرده بود. منابع آن نامحدود شده بود و سطوح تحصيل فراگير كارشناسي، ارشد و دكترا با گرايشهاي متعدد ايجاد شد.
ديدگاههاي متنوع جامعهشناختي از مدرن گرفته تا پسامدرن هم رواج پيدا كرد. مخاطبين اين نوع جامعهشناسي، دانشجويان و در سطحي بالاتر نخبگان شدند. گستردگي اين نوع جامعهشناسي بر حوزهاي قرار داشت كه قبلا در اختيار جامعهشناسي يا نظريات اجتماعي خارج از دانشگاه بود. نظريهاي خارج از پارادايمهاي توليد شده غرب هم نداشتيم و چون ديگر خود انقلابيون دولت شده بودند تا خود روستاها هم اين نوع جامعهشناسي رسوخ پيدا كرد. چند وقت پيش، شخصي را ديدم كه برادر دو شهيد بود و خود هم افتخار جانبازي داشت و مجروح شيميايي هم شده بود. وي در يكي از شهرستانها مشغول تدريس علوم اجتماعي است. از او پرسيدم چه كتبي را تدريس ميكني؟ گفت ريتزر. و من خندهام گرفت كه او با اين همه ايثار در مقابله با نظام سلطه الان پادوي آقاي ريتزر شده و حرفهاي مطهري و شريعتي و ايده متفكرين اسلامي را در بر ندارد.
يعني همان جامعهشناسي داخل دانشگاه پيش از انقلاب اسلامي با قدري تعديل در ظواهر، به شكل گستردهاي تدريس ميشود.
چهرههاي شاخص اين جريان مثل شريعتي و مطهري ديگر در صحنه حضور ندارند. برخي ديگر از كنشگران اين صحنه پس از رسيدن بهقدرت سياسي جذب انديشههاي جامعهشناسي دانشگاهي شدند. به جاي اينكه اين بخش راه آن دو بزرگوار را ادامه دهد نه تنها ادامه نداد، بلكه خود پذيراي جامعهشناسي غربي شد و در نتيجه با جامعهشناسي همصدا شد. در يك جمعبندي نهايي، بعد از انقلاب در اين حوزه حرف يا سخن قابل تأملي بيان نشد؛ همانطور كه در جريان فكر جامعهشناختي دانشگاهي هم همانند گذشته همفكر نو و جديدي يافت نميشود. بهترين استادهاي ما احتمالا كساني هستند كه حرفهاي غربيان را بهتر بيان ميكنند. در خود كنكور و با استانداردهاي خود وزارت علوم هم اگر بخواهيم سئوالاتي از مطهري بدهيم، حذف ميكنند و ميگويند اينها جامعهشناس نيستند.
البته در مقطع كارشناسي ارشد رشته مطالعات فرهنگي، منابع متفاوتي ديده ميشود. يا در رشته مطالعات زنان، كتاب حجاب شهيد مطهري بهعنوان منبع مطرح ميشود، ولي كمتر از آن سئوال مطرح ميشود.
متأسفانه مسئولين نظام فرهنگي و اجتماعي كه خود از انقلابيون بودند، نگهدارنده فضاي غربي هستند و داخل آن هم پارادايمي توليد نشده است. نتيجه اين نوع نظريات، پذيرش غرب بهعنوان تنها الگو براي توسعه، بيگانگي و جدايي از مردم و بالاخره عدم حل مسائلي كه جامعه ما با آن روبهرو بوده، است. اين واقعيتي است كه اتفاق افتاده. وقايع پس از انتخابات هم نشان داد كه روشنفكران چيز ديگري ميگويند و مردم، چيز ديگري ميخواهند. در همه دورههاي رياستجمهوري هم بهنظرم اينگونه بوده است.
چرا جامعهشناسي خارج از دانشگاه نتوانست به حيات خودش ادامه دهد؟
به اعتقاد من براي توليد انديشهاي نو در حوزه جامعهشناسي به چند عنصر نياز است.
اول، شناخت موضوع يا به عبارتي ديگر اينكه مسائل اصلي جامعهشناس چه چيزي است. يا جامعهشناسي به چه چيزي ميخواهد جواب بدهد. كساني هم كه ميخواستند جامعهشناسي اسلامي بنويسند، متوجه نشدند كه موضوع و محل مناقشه كجاست و فقط همينطور چيزهايي نوشتهاند. در حاليكه بايد پاسخي به سئوالي باشد. مثلا ما درسي داشتيم كه دكتر صديقي آن را تدريس ميكرد، به نام اجتماعيات در ادبيات فارسي. وقتي كه اين درس را ميخوانديم، ميديديم كه بسياري از اين حرفها به حرفهاي جامعهشناسان نزديك است. ولي چرا يكي علم و ديگري علم نيست؟ براي اينكه اجتماعيات در ادبيات، پاسخ به يك سئوال نبوده است. ادبيات جامعهشناسي، حول محور يك سئوال اساسي و عمدتا تحولات جامعه شكل ميگيرد. در حال حاضر هم پيكره دانشي پيدا كرده است.
دوم اينكه در جامعه، فلسفهاي كه منجر به جامعه بشود، نداريم. در قم و تهران كساني هستند كه فقط فيلسوفاند. يك فلسفه به ماهو فلسفه وجود دارد. در حاليكه ما احتياج به يك فلسفه مضاف داريم. ما فيلسوف اخلاق، فيلسوف اجتماعي و فيلسوف سياسي كه فقط در اين حوزه كار كند، نداريم. فيلسوف ما تفسير قرآن ميگويد، حديث ميگويد و تفسير اخلاق هم ميگويد. اين جواب نميدهد. ما بايد فيلسوف اجتماعي داشته باشيم كه دستگاه فلسفي آن، ما را به جامعه برساند. البته شنيدم از برخي دوستان كه اين كرسي تدريس در قم در حال شكلگيري است. تا اين اتفاق نيفتد، در حال بازتوليد همان نظريات غربي هستيم. چراكه ما دستگاه نظري خاص خود را نداريم. يا نهايتا يك سري حرفهاي تاريخي ميزنيم كه ماندگار نيست. ما به يك پارادايم فلسفي اسلامي احتياج داريم كه توحيدي باشد،مباني انسانشناسي متناسب خود را داشته باشد.
سوم هم اينكه تاريخ در كشور ما مثل خيلي رشتههاي ديگر، نه فقط مورد بيمهري قرار گرفته است، بلكه درك نميكنيم كه چقدر اهميت دارد. تاريخ يك خزانه بيانتها براي ماست. وقتي تاريخ پيامبران الهي ميگوييم، يعني تاريخ جهان را گفتهايم و در اين تاريخ، ما مصداقهاي متعدد اجتماعي داريم كه ميتوانيم تئوريمان را ثابت كنيم. اگر تاريخ ايران را هم بگوييم، باز 2 هزار و 500 سال تاريخ و هزاران مثال داريم. و متأسفانه ما اين مورد را فراموش كردهايم. رشتهاي پول دربياور مهندسي، جاي اين رشتهها را گرفته است. در حاليكه اگر اين علوم را نداشته باشيم، آن علوم هم فرو ميريزد. در عربستان سعودي شاهد كشوري شيك هستيم. ولي اين توسعه پوك است؛ چراكه همه را آمريكا برايش فراهم كرده و اگر او نباشد فرو ميريزد. علوم انساني، پشتيبان علوم فني است و ما اين منبع عظيم را از دست دادهايم. ما بايد جايي را براي حوزه تمدن اسلامي باز كنيم. ناديده گرفتن اين حوزه، ناديده گرفتن خودمان است
منبع : هفته نامه پنجره