دهم ربيع‌الثاني سالروز رحلت فاطمه معصومه سلام الله عليها
حضرت معصومه سلام الله عليها عالمه محدثه آل طه بود و قدم جاي پاي حضرت زهرا سلام الله عليها گذاشت و همچون او در عرصه جهاد و تلاش براي اثبات حق كوشيد تا جايي كه جانش را فداي ولايت كرد و شهد شهادت نوشيد.
 
گفت‎وگو با دكتر غلامرضا جمشيدي‌ها
جامعه شناسيِ گفتمان انقلاب
 
دكتر غلامرضا جمشيديها، دانشيار گروه جامعه شناسي و رييس دانشكده علوم اجتماعي دانشگاه تهران است . او متعلق به نسلي است كه پيش از انقلاب وارد دانشكده شده و بالطبع تجربه انقلاب فرهنگي را دارد .

 

دكتر غلامرضا جمشيديها، دانشيار گروه جامعه‏شناسي و رييس دانشكده علوم اجتماعي دانشگاه تهران است. وي در رشته جامعه‎شناسي مدرك كارشناسي را از دانشگاه تهران، كارشناسي ارشد را در رشته جامعه‎شناسي از دانشگاه تربيت مدرس و دكتري را در رشته جامعه شناسي تاريخي از دانشگاه منچستر انگلستان اخذ كرده است. «هراس بنيادين اروپامداري و ظهور اسلام‎گرايي» بابي سعيد را ترجمه كرده كه جزو ‌مشهورترين آثارش محسوب مي‎شوند.
او متعلق به نسلي است كه پيش از انقلاب اسلامي پا در دانشكده علوم اجتماعي دانشگاه تهران گذاشته و بالطبع تجربه انقلاب فرهنگي را نيز كسب كرده است. وي كه هم اكنون شش سال است رياست دانشكده علوم اجتماعي دانشگاه را بر عهده دارد گفت‎وگوي ما با او به سمت جامعه‎شناسي گفتمان انقلاب اسلامي كشيده شد و ‌با صراحت از فراز و فرود جامعه‎شناسي مي‌گويد.

آيا گفتمان انقلاب اسلامي بايد جامعه‎شناسي خاص خود را داشته باشد؟
نه تنها بايد داشته باشد، ‌بلكه به گمان بنده داشته و دارد. اجازه بدهيد قدري به عقب برگرديم. پيش از انقلاب اسلامي دو جريان جامعه‎شناسي داشتيم. نه يك نوع جامعه‎شناسي كه در دانشكده ادبيات دانشگاه تهران تدريس شده است. بلكه براي من اين دوره از سال 1354 شروع مي‌شود كه در دانشكده علوم اجتماعي دانشگاه تهران پذيرفته شدم. به اعتقاد من در اين دوره ما با دو نوع جامعه‎شناسي روبه‌رو بوديم: يك جامعه‌شناسي كه در دانشگاه حضور داشت و يك جامعه‌شناسي ديگر كه در خارج از دانشگاه تدريس مي‌شد.
جامعه‌شناسي‎اي كه در اين دوره در دانشگاه تدريس مي‌شد، چند ويژگي داشت. اول اين‌كه از لحاظ منابع، محدود بود. فقط كتاب مباني جامعه‌شناسي آريان‌‎پور را داشتيم يا در اين اواخر كتاب باتومور،‌ هم بود. مراحل ادامه تحصيل هم تا سطح كارشناسي ارشد ادامه داشت.
دومين وي‍ژگي آن هم اين بود كه مكتب اثباتي و يا تضاد انديشه در اين دوره مسلط بود. البته بيشتر هم مكتب تضاد به خاطر سلطه ماركسيسم حضور داشت. تا آن‎جا كه من به‌خاطر دارم، در سطح ليسانس، مكتب تفهمي تدريس نمي‌شد. باز هم به‌خاطر نمي‌آورم كه در آن دوره كتابي از وبر يا درباره وبر چاپ شده باشد. اين مطلب را در يك سخنراني در انجمن جامعه‎شناسي هم گفتم. البته بعد‌ها آقاي دكتر توسلي اعلام كردند كه وبر هم تدريس مي‌شد. لكن بنده در جزوه‎هايي كه دارم هم اين مطلب را نمي‌بينم. جزوه‎هايي كه از خود ايشان هست. اگر هم بوده،‌ خيلي گسترده نبوده است. خود من با وبر در كتاب‎هاي شريعتي آشنا شدم. به هر حال منابع، محدود و ديدگاه مسلط هم مشخص بود.
مخاطبين اين نوع جامعه‌شناسي را دانشجويان و يا نخبگان علاقه‌مند بدان تشكيل مي‌دادند. نتيجه حاصل از اين نوع جامعه‌شناسي، فراموشي و بيگانگي با جامعه ايران و نديدن بخش عمده‌اي كه چندان موافق مكتب تضاد و اثباتي نبودند و مهم‌تر از همه توده مردم ايران بود. حرف‎هاي اين جامعه‎شناسي به مردم منتقل نمي‌شد. پس اين نوع جامعه‎شناسي اساسا نمي‌توانست انقلاب را پيش‎بيني كند. نيروهاي سياسي كه از درون مكتب تضاد در‌آمدند، نيروهاي مسلح تندرو بودند. اين جامعه‎شناسي داخل دانشگاه بود.
جامعه‌شناسي خارج از دانشگاه داراي متفكريني بود كه آن‎ها هم راجع به جامعه حرف مي‌زدند و دو چهره شاخص داشت، يكي دكتر شريعتي و ديگري استاد شهيد مطهري. حالا ممكن است اين‌جا مناقشه‌اي باشد كه اين‎ها جامعه‎شناس نبودند، ‌اين مطلب ديگري است. به‎نظر من آن‎ها بيش از هر جامعه‎شناس ديگري جامعه‎شناس بودند؛ چراكه توانسته بودند با توده‌هاي مردم ارتباط برقرار كنند.
آيا مي‌توانيم حيطه آنان را مطالعات اجتماعي تعريف كنيم؟
دكتر شريعتي براي همه آشناست. او كار خود را با تاريخ شروع كرد و در جامعه‌‌شناسي ادامه داد. استاد مطهري بيشتر به فيلسوفي اجتماعي مشهور است. اين‎ها بيشتر از اگوست كنت جامعه‎شناس هستند؛ ‌چراكه مسائل جامعه ما را درك كردند و توانستند به سئوالات جامعه پاسخ دهند. نحوه استدلال آن‎ها و رويكرد مستند ايشان هم مثل همان جامعه‎شناسان است. جامعه‎شناسان اوليه هم كه خيلي به تجربه عين رجوع نكردند و مطالعات تاريخي داشتند. كنت، ماركس و وبر اين‎گونه ظاهر شده و شيوه تاريخي را پيش گرفته بودند. يا به بيان جامعه‎شناسان، شيوه آن‎ها قياسي است تا استنتاجي.
جلال آل احمد چطور؟
آل احمد را هم مي‌توان در اين سنخ دانست، ولي خوب كمتر جامعه‎شناس بود. شاخص‎هاي اين جريان به‎نظرم شهيد مطهري و دكتر شريعتي هستند.
در جريان جامعه‎شناسي داخل دانشگاه هم چهره‌هاي شاخص داشتيم؟
بله. در يك دوره، صديقي چهره شاخص بود. در دوره‌اي ديگر احمد اشرف. باقر خسرو خسروي كه جامعه‎شناسي روستايي درس مي‌داد هم جزو چهره‌هاي آن دوره بود. اصل، فهم مكتب ماركس بود، مثلا اديبي حدود سال‎هاي 55 و 56 به ما نظريه‌هاي جامعه‎شناسي درس مي‌داد. منبع هم كتابي بود كه ترجمه كرده بود. البته اين افراد در دانشگاه تهران بودند. ممكن است در تبريز هم كساني بوده باشند كه من نمي‌شناسم.
وي‍ژگي‎هاي جامعه‎شناسي خارج از دانشگاه چه بود كه آن را از جامعه‎شناسي داخل دانشگاه متمايز مي‌كنيد؟
اين جامعه‌شناسي هم چند ويژگي داشت و هم يك مكتب فكري بود. رويكرد و فصل مشترك اين جامعه‌شناسي، نقد مكاتب مسلط بر جامعه‌شناسي آن‌روز يعني مكتب اثباتي و مكتب تضاد با استفاده از مباني ديني بود؛ هر چند به‎طور متفاوت به سئوالات جامعه ايراني پاسخ مي‌دادند. انديشه مسلط بر اين نوع جامعه‌شناسي، انديشه ديني بود. مثال‌هايش هم بومي بود. شريعتي و مطهري هر دو در اين امر مشتركند. مخاطبان اين نوع جامعه‌شناسي، علاوه بر نخبگان، عامه مردم نيز بودند. در تاريخ ايران سراغ ندارم كسي همانند دكتر شريعتي جامعه‌شناسي را عمومي كرده باشد.
پس پاسخ مشخص به سئوال شما اين است كه انقلاب اسلامي، جامعه‎شناسي مختص به خود را داشته كه همان جامعه‎شناسي بيرون دانشگاه بوده است. اساسا انقلاب اسلامي در پي چنين انديشه‎هايي شكل گرفته است. جامعه‎شناسي داخل دانشگاه، زبان مشترك با مردم نداشت و به جامعه منتقل نمي‌شد. آن‌چه از جامعه‎شناسي مطالعه مي‌شد، در درون همان دانشگاه قابل ارائه بود. اگر هم مي‌خواستيم به جامعه‎شناسي داخل دانشگاه بسنده كنيم، اصلا نبايد انقلاب مي‌كرديم. چراكه اين نوع جامعه‎شناسي مخالف نقش مذهب بود و شايد فكر نمي‌كردند كه يك روزي انقلابي به نام خدا انجام شود. يا آدم‎هايي پيدا بشوند و در جامعه به اسم اسلام شعار بدهند. به قول بابي سعيد: آن‌چه فراموش شده بود، دوباره احياء شد. تفكر اجتماعي خارج از دانشگاه توانست حرف‎هاي خود را به مردم منتقل كند. ما در دوره دانشجويي به‎راحتي حرف‎هاي مطهري و شريعتي را در روستا‌ها مي‌برديم. و هنوز هم در صحبت با آدم‎هاي آن دوره، مباحث در ذهن ايشان وجود دارد. در حقيقت فكر جامعه‎شناسي خارج از دانشگاه بر فكر جامعه‎شناختي داخل دانشگاه پيروز شد. در مجادله نظري بين اين دو، نظريات اجتماعي خارج از دانشگاه نقش بيشتري در انقلاب اسلامي بازي كرد و با پيروزي انقلاب پيروزي خود را جشن گرفت. پس اگر نخواهيم از لفظ جامعه‎شناسي هم استفاده كنيم، انقلاب اسلامي مبتني بر يك تفكر اجتماعي بوده است. در رأس همه متفكرين هم خود حضرت امام خميني(ره) هستند كه بيش از هركسي جامعه‎شناسند. چون اگر جامعه را نمي‌شناختند، نمي‌توانستند اين مجموعه را مديريت كنند.
پس از انقلاب، وضعيت جامعه‎شناسي به چه صورت است؟
به‌ هر حال، انديشه ديني در رقابت با انديشه‌هاي ديگر پيروز شد و قدرت را به‌دست گرفت و اسلام‎گرايان يا اسلام‎خواهان قدرت را به دست گرفتند. كساني كه بيرون از دانشگاه بودند،‌ مسئول دانشگاه شدند و اين اتفاق، بعد از انقلاب فرهنگي افتاد. در نتيجه اين فرآيند، نهادهايي تأسيس شدند. اول دفتري است به‌نام دفتر حوزه و دانشگاه، دوم دانشگاهي كه در آن زمان به‌نام مدرسه تربيت مدرس بود. اولين جايي هم كه به آن اختصاص داده شد، در دانشكده ادبيات دانشگاه شهيد بهشتي بود. شخصي به نام دكتر ثنايي هم اولين مسئول آن بود. اسم مدرسه را هم از اين جهت روي آن گذاشته بودند كه بگويند اين‌جا محل درس است؛ اين نامگذاري تحت تأثير شرايط انقلابي بود. خاطرم هست كه در نامه‎نگاري‎ها هم عده‌اي به اشتباه مي‌نوشتند: «دبستان تربيت مدرس». پس از مدتي، بحث بر اين شد كه اين دانشگاه بايد زيرمجموعه كجا باشد؟ شوراي‎عالي انقلاب فرهنگي يا وزارت علوم؟ بعد هم منتقل شد به جاي فعلي كه متعلق به دانشگاه تهران بود و زيرمجموعه وزارت علوم قرار گرفت. بنا بود در اين دانشگاه، استاد تربيت و توليد شود براي دانشگاه. به جاي اعزام به خارج از كشور، از خارج، استاد براي تعليم دانشجويان آورده شود. چراكه خيلي‎ها عقيده به رفتن خارج از كشور براي ادامه تحصيل نداشتند. اين شيوه را هم مبتني بر حركت اميركبير و تأسيس دارالفنون مي‌دانستند. در ابتدا هم دانشگاه تربيت مدرس گزينش‎هاي سفت و سختي داشت. جوانه‌اي بود كه در زمين تفكر انقلاب اسلامي رشد كرد، ولي با پايان جنگ و شروع دوران سازندگي به پيش از اين دوران بازگشت،‌ يعني گزينش آن برداشته شد. بنا بود دانشگاهي بشود براي تربيت استاد، ولي شد دانشگاهي مثل ساير دانشگاه‎ها.
دفتر همكاري حوزه و دانشگاه در دوره انقلاب فرهنگي خيلي فعال بود، در دوره اوليه تربيت مدرس در جلسات اين دفتر شركت مي‌كرديم و بخشي از درس‎هاي ما بود. اين دفتر فعلا در قم به فعاليت خود ادامه مي‌دهد. بخش اقتصاد و روان‌شناسي از بخش جامعه‌شناسي آن فعال‌تر است. در آن موقع آيت‌ا... مصباح يزدي در جلسات ما حضور پيدا مي‌كردند و بحث‎هاي خوبي هم مطرح مي‌شد. متون اين جلسات به گمانم هنوز وجود دارد. زمان برگزاري آن هم مقارن بود با تعطيلي دانشگاه‎ها. البته نوآوري خيلي مهمي هم حاصل آن نبود. همان حرف‎هاي جامعه‎شناسي زده مي‌شد و نهايتا ايشان نقدهايي مي‌كردند.
در واقع، انقلابيون يا همان جامعه‎شناسي خارج از دانشگاه، جذب جامعه‎شناسي داخل دانشگاه شدند. پس از دوران سازندگي، وي‍ژگي‎هاي جامعه‎شناسي هم تغييراتي كرده بود. منابع آن نامحدود شده بود و سطوح تحصيل فراگير كارشناسي، ارشد و دكترا با گرايش‌هاي متعدد ايجاد شد.
ديدگاه‎هاي متنوع جامعه‎شناختي از مدرن گرفته تا پسامدرن هم رواج پيدا كرد. مخاطبين اين نوع جامعه‌شناسي، دانشجويان و در سطحي بالاتر نخبگان شدند. گستردگي اين نوع جامعه‌شناسي بر حوزه‌اي قرار داشت كه قبلا در اختيار جامعه‌شناسي يا نظريات اجتماعي خارج از دانشگاه بود. نظريه‌اي خارج از پارادايم‌هاي توليد شده غرب هم نداشتيم و چون ديگر خود انقلابيون دولت شده بودند تا خود روستاها هم اين نوع جامعه‎شناسي رسوخ پيدا كرد. چند وقت پيش، شخصي را ديدم كه برادر دو شهيد بود و خود هم افتخار جانبازي داشت و مجروح شيميايي هم شده بود. وي در يكي از شهرستان‎ها مشغول تدريس علوم اجتماعي است. از او پرسيدم چه كتبي را تدريس مي‌كني؟ ‌گفت ريتزر. و من خنده‎ام گرفت كه او با اين همه ايثار در مقابله با نظام سلطه الان پادوي آقاي ريتزر شده و حرف‎هاي مطهري و شريعتي و ايده متفكرين اسلامي را در بر ندارد.
يعني همان جامعه‎شناسي داخل دانشگاه پيش از انقلاب اسلامي با قدري تعديل در ظواهر، به شكل گسترده‌اي تدريس مي‌شود.
چهره‌هاي شاخص اين جريان مثل شريعتي و مطهري ديگر در صحنه حضور ندارند. برخي ديگر از كنشگران اين صحنه پس از رسيدن به‎قدرت سياسي جذب انديشه‌هاي جامعه‌شناسي دانشگاهي شدند. به جاي اين‌كه اين بخش راه آن دو بزرگوار را ادامه دهد نه تنها ادامه نداد، بلكه خود پذيراي جامعه‌شناسي غربي شد و در نتيجه با جامعه‎شناسي هم‎صدا شد. در يك جمع‌بندي نهايي، بعد از انقلاب در اين حوزه حرف يا سخن قابل تأملي بيان نشد؛ همان‎طور كه در جريان فكر جامعه‎شناختي دانشگاهي هم همانند گذشته هم‌فكر نو و جديدي يافت نمي‌شود. بهترين استادهاي ما احتمالا كساني هستند كه حرف‎هاي غربيان را بهتر بيان مي‌كنند. در خود كنكور و با استانداردهاي خود وزارت علوم هم اگر بخواهيم سئوالاتي از مطهري بدهيم، حذف مي‌كنند و مي‌گويند اين‎ها جامعه‎شناس نيستند.
البته در مقطع كارشناسي ارشد رشته مطالعات فرهنگي، منابع متفاوتي ديده مي‌شود. يا در رشته مطالعات زنان، كتاب حجاب شهيد مطهري به‎عنوان منبع مطرح مي‌شود، ‌ولي كمتر از آن سئوال مطرح مي‎شود.
متأسفانه مسئولين نظام فرهنگي و اجتماعي كه خود از انقلابيون بودند، نگهدارنده فضاي غربي هستند و داخل آن هم پارادايمي توليد نشده است. نتيجه اين نوع نظريات، پذيرش غرب به‌عنوان تنها الگو براي توسعه، بيگانگي و جدايي از مردم و بالاخره عدم حل مسائلي كه جامعه ما با آن روبه‌رو بوده، است. اين واقعيتي است كه اتفاق افتاده. وقايع پس از انتخابات هم نشان داد كه روشنفكران چيز ديگري مي‌گويند و مردم، چيز ديگري مي‌خواهند. در همه دوره‌هاي رياست‎جمهوري هم به‎نظرم اين‎گونه بوده است.
چرا جامعه‎شناسي خارج از دانشگاه نتوانست به حيات خودش ادامه دهد؟
به اعتقاد من براي توليد انديشه‌اي نو در حوزه جامعه‌شناسي به چند عنصر نياز است.
اول، شناخت موضوع يا به عبارتي ديگر اين‌كه مسائل اصلي جامعه‌شناس چه چيزي است. يا جامعه‌شناسي به چه چيزي مي‌خواهد جواب بدهد. كساني هم كه مي‌خواستند جامعه‎شناسي اسلامي بنويسند، متوجه نشدند كه موضوع و محل مناقشه كجاست و فقط همين‎طور چيزهايي نوشته‎اند. در حالي‎كه بايد پاسخي به سئوالي باشد. مثلا ما درسي داشتيم كه دكتر صديقي آن را تدريس مي‎‎كرد، به نام اجتماعيات در ادبيات فارسي. وقتي كه اين درس را مي‌خوانديم، مي‌ديديم كه بسياري از اين حرف‎ها به حرف‎هاي جامعه‎شناسان نزديك است. ولي چرا يكي علم و ديگري علم نيست؟‌ براي اين‌كه اجتماعيات در ادبيات، پاسخ به يك سئوال نبوده است. ادبيات جامعه‎شناسي، حول محور يك سئوال اساسي و عمدتا تحولات جامعه شكل مي‌گيرد. در حال حاضر هم پيكره دانشي پيدا كرده است.
دوم اين‌كه در جامعه،‌ فلسفه‌اي كه منجر به جامعه بشود، نداريم. در قم و تهران كساني‎ هستند كه فقط فيلسوف‎اند. يك فلسفه به ماهو فلسفه وجود دارد. در حالي‎كه ما احتياج به يك فلسفه مضاف داريم. ما فيلسوف اخلاق، فيلسوف اجتماعي و فيلسوف سياسي كه فقط در اين حوزه كار كند، ‌نداريم. فيلسوف ما تفسير قرآن مي‌گويد، ‌حديث مي‌گويد و تفسير اخلاق هم مي‌گويد. اين جواب نمي‌دهد. ما بايد فيلسوف اجتماعي داشته باشيم كه دستگاه فلسفي آن، ما را به جامعه برساند. البته شنيدم از برخي دوستان كه اين كرسي تدريس در قم در حال شكل‎گيري است. تا اين اتفاق نيفتد، در حال بازتوليد همان نظريات غربي هستيم. چراكه ما دستگاه نظري خاص خود را نداريم. يا نهايتا يك سري حرف‎هاي تاريخي مي‌زنيم كه ماندگار نيست. ما به يك پارادايم فلسفي اسلامي احتياج داريم كه توحيدي باشد،مباني انسان‎شناسي متناسب خود را داشته باشد.
سوم هم اين‌كه تاريخ در كشور ما مثل خيلي رشته‌هاي ديگر، نه فقط مورد بي‎مهري قرار گرفته است، بلكه درك نمي‌كنيم كه چقدر اهميت دارد. تاريخ يك خزانه بي‎انتها براي ماست. وقتي تاريخ پيامبران الهي مي‌گوييم، ‌يعني تاريخ جهان را گفته‎ايم و در اين تاريخ، ما مصداق‎هاي متعدد اجتماعي داريم كه مي‌توانيم تئوري‎مان را ثابت كنيم. اگر تاريخ ايران را هم بگوييم، باز 2 هزار و 500 سال تاريخ و هزاران مثال داريم. و متأسفانه ما اين مورد را فراموش كرده‎ايم. رشته‌اي پول دربياور مهندسي، جاي اين رشته‌ها را گرفته است. در حالي‎كه اگر اين علوم را نداشته باشيم، آن علوم هم فرو مي‌ريزد. در عربستان سعودي شاهد كشوري شيك هستيم. ولي اين توسعه پوك است؛ چراكه همه را آمريكا برايش فراهم كرده و اگر او نباشد فرو مي‌ريزد. علوم انساني، پشتيبان علوم فني است و ما اين منبع عظيم را از دست داده‎ايم. ما بايد جايي را براي حوزه تمدن اسلامي باز كنيم. ناديده گرفتن اين حوزه، ‌ناديده گرفتن خودمان است

منبع : هفته نامه پنجره
 

   
Code : 4637

  بازگشت به صفحه اصلی مشاهده نسخه چاپی

نظر شما راجع به این موضوع چیست ؟

نام شما :
ایمیل شما :
وب سايت :
   
 
تعداد بازدید : 477 تاریخ آخرین بروزرسانی : دوشنبه، 8 شهريور 1389 05:45:41
Copyright © 2011 - esteva.ir Powered by targan.ir ®